ای در غرور نفس به سر برده روزگار
برخیز و کارکن که کنون است وقت کار
۱ای دوست ماه روزه رسید و تو خفتهای
آخر ز خواب غفلت دیرینه سر برآر
۲سالی دراز بودهای اندر هوای خویش
ماهی خدای را شو و دست از هوا بدار
۳پنداشتی که چون نخوری روزهٔ تو آنست
بسیار چیز هست جز این شرط روزهدار
۴هر عضو را بدان که به تحقیق روزهای است
تا روزهٔ تو روزه بود نزد کردگار
۵اول نگاهدار نظر تا رخ چو گل
در چشم تو نیفکند از عشق خویش خار
۶دیگر ببند گوش ز هر ناشنودنی
کز گفت و گوی هرزه شود عقل تار و مار
۷دیگر زبان خویش که جای ثنای اوست
از غیبت و دروغ فروبند استوار
۸دیگر به وقت روزهگشادن مخور حرام
زیرا که خون خوری تو از آن به هزار بار
۹دیگر بسی مخسب که در تنگنای گور
چندانت خواب هست که آن نیست در شمار
۱۰دیگر به فکر آینهٔ دل چنان بکن
کز غیر ذکر حق ننشیند برو غبار
۱۱این است شرط روزه اگر مرد روزهای
گرچه ز روی عقل یکی گفتم از هزار
۱۲دیگر بسی مخور که هر آن کس که سیر خورد
اعضاش جمله گرسنه گردند و بی قرار
۱۳تو خود نشسته تا که کی آید پدید شب
چون شمع جان خویش بسوزی در انتظار
۱۴تا خوان و نان بسازی از غایت شره
گویی دو چشم تو شود از هر سویی چهار
۱۵چندان خوری که دم نتوانی زد از گلو
ور دم زنی برآورد آن دم ز تو دمار
۱۶صد بار باشدت چو شکمپر شد از طعام
حالی ز پشت تو همه باز اوفتاد بار
۱۷این روزه نیست گر شرف روزه بایدت
بیرون شوی ز تویی تو بر مثال مار
۱۸مویت سپید گشت و دل تو سیاه شد
تا کی کند سپیدگری ای سیاه کار
۱۹یارب به حق طاعت پاکان پاک دل
یارب به حق روزهٔ مردان روزهدار
۲۰کز هرچه دیدهای تو ز عطار ناپسند
کانرا نبودهای تو به وجهی پسند کار
۲۱چون با در تو گشت و پشیمان شد از گناه
وز فعل خویش خیره فروماند و شرمسار
۲۲عفوش کن و ببخش تو دانی که لایق است
تا جرم آفریده کرم ز آفریدگار
۲۳