ای چراغ خلد ازین مشکوةمظلم کن کنار
تو شوی نور علی نور که لم تمسسه نار
۱نیل برکش چشم بد را و سوی روحانیان
پای کوبان دسته گل بر برین نیلی حصار
۲قدسیان دربند آن تا کی برآیی زین نهاد
تو هنوز اندر نهاد خویشی آخر شرم دار
۳گر غریب از شهریی کی ره بری سوی دهی
چون بماندی در غریبی شهر بند پنج و چار
۴گیرم آنچت آرزو آن است حاصل شد همه
چیست آن حاصل همه بیحاصلی روز شمار
۵چون نخواهد بود گامی کام دل همراه تو
پس تو بر هر آرزو انگار گشتی کامکار
۶نیست ممکن در همه گیتی کسی را خوش دلی
گر هوای خوشدلی داری ز دنیا کن کنار
۷مشک در دنیا ز خون است و گلاب او ز اشک
گر خوشی جویی ز خون و اشک خون خور و اشک بار
۸پارهای چوب است آن عودی که میگویی خوش است
وان خوشی چون بنگری نیکو بود دود و بخار
۹ماهتابش در گذارش و آفتابش زردروی
اخترانش در وبال و آسمانش سوکوار
۱۰غنچه را لببسته بینی نسترن را پارهدل
لاله را در زیر خون بینی و نرگس را نزار
۱۱صبر باید کرد سالی راست تا گل بردمد
وز تگرگ سرشکن بر سر کنندش سنگسار
۱۲گر درین بستان درختی سبز گردد بارور
سنگش اندازند تا عریان شود از برگ و بار
۱۳ور درختی بارور نبود ببرندش ز هم
پس بسوزند وبرآرند از وجود او دمار
۱۴گر درین خرمن به صد سختی بکاری دانهای
تا خوری بر زان، بباید کرد سالی انتظار
۱۵آدم از یک دانه سیصد سال خون از دیده ریخت
تا اجازت آمدش کان دانه گر خواهی بکار
۱۶چون پدر او بود ما را نیز این میراث ازوست
چون توانی بود بیغم لقمهای را خواستار
۱۷چون نبود او را روا بی این همه غم دانهای
خویشتن را لقمهای بیغم روا هرگز مدار
۱۸کمتر از آبی بود صد خاشه آید در دهانت
تا خوری از کوزهای یک شربت آب خوش گوار
۱۹بر جمال گل که دستی زد درین گلزار تنگ
تا که گلزاری نکرد از خون دستش زخم خار
۲۰کس نکرد از می تهی یک جام تا روز دگر
صد قدح پر خون نکرد از چشم او رنج خمار
۲۱گرچه با شفقت بود مشاطه بی صد آبله
نیست ممکن در جهان دست عروسان را نگار
۲۲گوش طفلان درد باید کرد و چندان رنج دید
تا اگر زر باشدش روزی بسازد گوشوار
۲۳دنیی سگ طبع خوی گربگان دارد از آنک
چون بزاید بچه را تا بچه گردد شیرخوار
۲۴قوت خود سازد همی آن بچه را از دوستی
دشمن جانی است او آن بچه را نی دوستدار
۲۵چون کناری نیست این غم را میان دربند چست
در میان غمگنان از خون دل پر کن کنار
۲۶دیده را پر نم کن و جان پر غم و برخیز و رو
در نگر یک ره به گورستان به چشم اعتبار
۲۷مور را بین در میان گور آن کس دانهکش
کز تکبر زهر میانداخت از لب همچو مار
۲۸از غبار خاک ره مفشان سر و فرق عزیز
زانکه آن فرق عزیزی بود کاکنون شد غبار
۲۹چشم دلبندان نرگس چشم خاک راه گشت
چشم معنی برگشای و چشم عبرت برگمار
۳۰جمله در زیر زمین در خاک برهم ریخته
زلفهای تابدار و لعلهای آبدار
۳۱آنکه سر بر آسمان میسود از خوبی خویش
ساعد سیمینش در زیر زمین شد تارتار
۳۲زیر خاک از بس که ماه سرو قامت پست شد
بار میندهد ز بیم خویش سرو جویبار
۳۳خون دلهای عزیزان است در دل سوخته
آن همه سرخی که میبینی ز روی لالهزار
۳۴نرگس از چشم بتی رسته است و سنبل از خطی
گل ز روی چون قمر سنبل ز زلف بیقرار
۳۵این همه گلهای رنگارنگ از بیرون نکوست
کز درون خاک میجوشند چون خون در تغار
۳۶لاجرم هر گل که میخندد به ظاهر در جهان
زار میگرید برو چون خونیان ابر بهار
۳۷مرغ میزارد به زاری بر سر این خفتگان
خاک کن بر خفتگان خاک یارب مرغزار
۳۸نیست کس زیر زمین بی صد دریغا ای دریغ
کز دریغا نیست سود و جز دریغا نیست کار
۳۹جملگی زندگانی رنج و بار دایم است
وانگهی مرگی به سر باری و چندین رنج و بار
۴۰گوییا ما را تمامت نیست چندین بار و رنج
گر به مرگ تلخ شیرینش نکردی روزگار
۴۱آری آری گرچه پایانی ندارد رنج دل
جمله سر برنه که نیست از هرچه هستت پایدار
۴۲جان و تن یاران بهم بودند باهم مدتی
عاقبت از هم جدا خواهند گشت این هر دو یار
۴۳چون جدا خواهند گشت ایشان و دور از یکدگر
خیز و بر روز فراق هر دو بگری زار زار
۴۴جان کجا گیرد قرار اندر غرور نفس شوم
کین یک از دارالغرور است و آن یک از دارالقرار
۴۵گر خلاص خویش خواهی دل همی بر جان منه
آنکه جانت داد چون جان باز خواهد جان سپار
۴۶چیست دنیا چاه و زندانی و ما زندانیان
یک به یک را میبرند از چاه و زندان زیر دار
۴۷تو چنین فارغ نیندیشی که روزی هم تو را
زیر دار آرند ناگه دیده پر خون دل فکار
۴۸دستگیرت کرده زیر دار مرگ آرند زود
وانگه آنجا کی خزند از چون تویی این کار و بار
۴۹چون زنخدان تو بربندند روز واپسین
جز ز نخ چبود در آن دم مال و ملک و کار و بار
۵۰نیستی در پنجهٔ مرگ ار ز سنگ و آهنی
گردتر از رستم و روئین تر از اسفندیار
۵۱چند خسبی روز روشن گشت چشمت بازکن
چند باشی پای مال نفس آخر سر برآر
۵۲پار بهتر بود از پارینه هیچت یاد هست
ای بتر امروز از دی و هر امسالی ز پار
۵۳هست بنیادی که عمرت راست بر کردار باد
کی بود بر باد آخر هیچ بنیاد استوار
۵۴عمر تو هفتاد شد و این کم زنان مهره دزد
میبرندت هفده عذرا شرم بادت زین قرار
۵۵چون نماندی نرد عمر و هیچ از عمرت نماند
توبه کن امروز تا فردا نمانی شرمسار
۵۶چون بخواهی مرد و جز حق دست گیرت نیست کس
پای در نه مردوار و دست ازین و آن بدار
۵۷در هوا شو ذرهوار از شوق حق چون اهل دل
تا شود بر جان تو خورشید عزت آشکار
۵۸حلقهٔ گوشی شو اندر حلقهٔ مردان دین
حلقهٔ حق گیر و سر میزن برآن در حلقهوار
۵۹کردگارا عفو کن جرمی که کردم در جهان
کز جهان بیرون نشد بسیار کس جز جرمکار
۶۰جرم من جایی که فضل توست دانی کاندک است
زینهارم ده به فضل خویش یارب زینهار
۶۱از سر نادانیی گر بندهای جرمی بکرد
از سر آن درگذر وز بنده خود در گذار
۶۲هیچ کاری کان به کار آید نکردم یک نفس
وین نفس دستی تهی دارم دلی امیدوار
۶۳گر بیامرزی مرا دانی که حکمت لایق است
معصیت از بنده و آمرزش از آمرزگار
۶۴چون تو را نیست از بد و نیک ما سود و زیان
بی نیازی از بد و از نیک چون ما صد هزار
۶۵پادشاها قادرا عطار عاجز خاک توست
در پذیرش تا شود در هر دو گیتی اختیار
۶۶یارب از رحمت نثار نور کن بر جان آنک
کز سر صدقی کند روزی دعا بر من نثار
۶۷