تا درین زندان فانی زندگانی باشدت
کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت
۱این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان
این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت
۲کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن
تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت
۳روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم
تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت
۴روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب
تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت
۵گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار
عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت
۶صبحدم درهای دولتخانهها بگشادهاند
عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت
۷تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع
در هوای نفس مستی و گرانی باشدت
۸از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون
تا به صورت خانهٔ تن استخوانی باشدت
۹گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب
زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت
۱۰گر بمیری در میان زندگی عطاروار
چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت
۱۱