زهی ماه در مهر سرو بلندت
شکر در گدازش ز تشویر قندت
۱جهان فتنه بگرفت و پر مشک شد هم
چو بگذشت بادی به مشکین کمندت
۲سر زلف پر بند تو تا بدیدم
به یک دم شدم عاشق بند بندت
۳گزند تو را قدر و قیمت که داند
بیا تا به جانم رسانی گزندت
۴برآر از سر کبر گردی ز عالم
که گوگرد سرخ است گرد سمندت
۵به چه آلتی عشق روی تو بازم
چو جان مست توست و خرد مستمندت
۶چنان ماه رویی که آئینهٔ تو
به رخ با قمر در غلط او فکندت
۷چو وجه سپندی ندارم چه سازم
جگر به که سوزم به جای سپندت
۸مزن بانگ بر من که این است جرمم
که خورشید خواندم به بانگ بلندت
۹غلط گفتم این زانکه خورشید دایم
رخی همچو زر، میرود مستمندت
۱۰چه سازم که عطار اگر جان به زاری
بسوزد ز عشقت نیاید پسندت
۱۱