اگر برشمارم غم بیشمارم
ندارند باور یکی از هزارم
۱نیاید در انگشت این غم شمردن
مگر اشک میریزم و میشمارم
۲گر انگشت نتواند این غم به سر برد
به سر میبرد دیدهٔ اشکبارم
۳اگرچه فشاندم بسی اشک خونین
مبر ظن که من اشک دیگر نبارم
۴گرفتم ز خلق زمانه کناری
فشاندم بسی اشک خون در کنارم
۵چو روی نگارم ز چشمم برون شد
ز شوقش به خون روی خود مینگارم
۶چه کاری بر آید ز دست من اکنون
که شد کارم از دست و از دست کارم
۷مرا هست در دل بسی سر پنهان
ندانم که هرگز شود آشکارم
۸چو صاحب دلی اهل این سر ندیدم
همه سر به مهرش به دل میسپارم
۹چه گویی که عطار عیسی دمم من
چو زهره ندارم که یکدم برآرم
۱۰