چه سازم که سوی تو راهی ندارم
کجایی که جز تو پناهی ندارم
۱چگونه کشم بار هجرت چو کوهی
که من طاقت برگ کاهی ندارم
۲وصال تو یکدم به دستم نیاید
که سرمایه و دستگاهی ندارم
۳مریز آب روی من آخر که من خود
به نزدیک کس آب و جاهی ندارم
۴مگردان ز من روی و با راهم آور
که جز عشق رویی و راهی ندارم
۵چرا دست آلایی آخر به خونم
که شاهی نیم من سپاهی ندارم
۶مکش ماه رویا من بی گنه را
که جز عشق رویت گناهی ندارم
۷مرا عفو کن زانکه نزدیک تو من
به جز عفو تو عذرخواهی ندارم
۸به رویم نگه کن که بر درد عشقت
به جز اشک خونین گواهی ندارم
۹ز عطار و از شیوهٔ او بگشتم
که جز شیوهٔ چون تو ماهی ندارم
۱۰