سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان را کنم دعوت به طامات
۱عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات
۲خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
بگو تا خود چه کار است از مهمات
۳بدو گفتم که کارم توبهٔ توست
اگر توبه کنی یابی مراعات
۴مرا گفتا برو ای زاهد خشک
که تر گردی ز دُردیّ خرابات
۵اگر یک قطره دُردی بر تو ریزم
ز مسجد باز مانی وز مناجات
۶برو مفروش زهد و خودنمائی
که نه زهدت خرند اینجا نه طامات
۷کسی را اوفتد بر روی، این رنگ
که در کعبه کند بت را مراعات
۸بگفت این و یکی دُردی به من داد
خِرِف شد عقلم و رست از خرافات
۹چو من فانی شدم از جان کهنه
مرا افتاد با جانان ملاقات
۱۰چو از فرعون هستی باز رَستم
چو موسی میشدم هر دم به میقات
۱۱چو خود را یافتم بالای کونین
چو دیدم خویشتن را آن مقامات
۱۲برآمد آفتابی از وجودم
درون من برون شد از سماوات
۱۳بدو گفتم که ای دانندهٔ راز
بگو تا کی رسم در قرب آن ذات
۱۴مرا گفتا که ای مغرور غافل
رسد هرگز کسی هیهات هیهات
۱۵بسی بازی ببینی از پس و پیش
ولی آخر فرومانی به شهمات
۱۶همه ذرات عالم مست عشقند
فرومانده میان نفی و اثبات
۱۷در آن موضع که تابد نور خورشید
نه موجود و نه معدوم است ذرات
۱۸چه میگویی تو ای عطار آخر
که داند این رموز و این اشارات
۱۹