بعد جوی از نفس سگ گر قرب جان میبایدت
ترک کن این چاه و زندان گر جهان میبایدت
۱باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآر
ورنه در گلخن نشین گر استخوان میبایدت
۲نفس را چون جعفر طیار برکن بال و پر
گر به بالا پر و بال مرغ جان میبایدت
۳در جهان قدس اگر داری سبک روحی طمع
بر جهان جسم دایم سر گران میبایدت
۴عمر در سود و زیان بردی به آخر بیخبر
می ندارد سود با تو پس زیان میبایدت
۵چند گردی در زمین بیپا و سر چون آسمان
از زمین بگسل اگر بر آسمان میبایدت
۶روز و شب مشغول کار و بار دنیا ماندهای
دین به سرباری دنیا رایگان میبایدت
۷هرچه گوئی چون ترازو زین زبان گر یک جو است
گنگ شو از ما سوی الله گر زبان میبایدت
۸جو کشی و نیم جو همچون ترازوی دو سر
از خری جو می مکش گر کهکشان میبایدت
۹ای عجب نمرود نفس و وانگهی همچون خلیل
زحمت جبریل رفته از میان میبایدت
۱۰در هوا استاده و از منجنیق انداخته
بر سر آتش به خلوت همچنان میبایدت
۱۱چون تو از آذر مزاجی دوستی با زر چرا
پس چو ابراهیم آتش گلستان میبایدت
۱۲ای خر مرده سگ نفست به گلخن در کشید
پس چو عیسی ، بر فلک دامنکشان میبایدت
۱۳در جهان خوفناک ایمن نشینی ای فرید
امن تو از چیست چون خط امان میبایدت
۱۴