چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردمپرور است
نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است
۱زان فلک هنگامه میسازد به بازی خیال
کاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است
۲عاقبت هنگامهٔ او سرد خواهد شد از آنک
مرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است
۳در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل است
کاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است
۴دل منه بر سیم و بر سیمین بران دهر از آنک
جملهٔ زیر زمین پر لعبت سیمین بر است
۵بنگر اندر خاک و مگذر همچو باد ای بیخبر
کین همه خاک زمین خاک بتان دلبر است
۶ملک عالم را نظامی نیست در میزان مرگ
سنجدی سنجد اگر خود فیالمثل صد سنجر است
۷صد هزاران سروران را سر درین ره گوی شد
در چنین رهای سلیمالقلب چه جای سر است
۸در چنین ره گر نداری توشه بر عمیا مرو
کین رهی بس مهلک است و وادیی بس منکر است
۹دم مزن دم درکش و همدم مجوی از بهر آنک
تا ابد یکیک دم عمر تو یکیک گوهر است
۱۰خوشتر از عودت نخواهد بود آخر دم مزن
خود دم عودت گرفتم جان تو هم مجمر است
۱۱تا نگیری ترک دنیا کی رهی از نفس شوم
زانکه دنیا نفس آتشخوار را آبشخور است
۱۲آتشی مردانه در آبشخور او زن تمام
ورنه آتش میپرستد جانت یعنی کافر است
۱۳از حیات و لعب و لهو این جهان دل خوش مکن
کین حیات بیمزه حیات روز محشر است
۱۴گر دلت آب حیات این جهان جوید بسی
زودتر از دیگران میرد و گر اسکندر است
۱۵گنج معنی داری و کنج تو جای اژدهاست
نقش ایزد داری و نفس تو نقش آذر است
۱۶هست نفس شوم تو چون اژدهایی هفت سر
جان تو با اژدهایی هفتسر در ششدر است
۱۷گر طلسم نفس بگشایی ز معنی برخوری
وانکسی برخورد ازین معنی که بیخواب و خور است
۱۸شمع چون آتش زد اندر خویش شد بیخواب و خور
لاجرم از روشنایی جمع را جانپرور است
۱۹در نهاد آدمی شهوت چو طشتی آتش است
نفس سگ چون پادشاهی و شیاطین لشکر است
۲۰همچو موسی این زمان در طشت آتش ماندهای
طفل و فرعونیت در پیش و دهان پر اخگر است
۲۱شیر مردا ساغری خواه از کف ساقی جان
زانکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغر است
۲۲گر از آن صد ساغرت بخشند جز تشنه مباش
کانکه او سیراب شد نه رهرو و نه رهبر است
۲۳هفت دریا را نمیبینی که از بس تشنگی
خشکلب مانده است اگرچه هفت اندامش تر است
۲۴چند چون طفلان کنی نظارهٔ لعب فلک
همچو مردان صفشکن گر جان پاکت صفدر است
۲۵چرخ زال گوژپشت است و تو مردی بچه طبع
بچه زان مغرور شد کین زال غرق زیور است
۲۶دانهٔ سیمرغ جو چون رستم و بگذر ز زال
زانکه با این جمله زر این زال نی زال زر است
۲۷گر ز سگ طبعی کند با تو به ره گرگ آشتی
آن هم از روباه بازی دان که او شیر نر است
۲۸گرچه پای گاو دیدی در میان غره مشو
زانکه این گاو از خری بیپرچم و بیعنبر است
۲۹گر دو پیکر از تو جان خواهند تو جان در مباز
زانکه خاک کوی یک جان صد هزاران پیکر است
۳۰مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال را
و او ز چنگ خود هزاران ماه را پردهدر است
۳۱چند بر پنها روی پرهیز کن از شیر چرخ
زانکه جای صید شیران وادی پهناور است
۳۲خوشه چون گندم نمایی جوفروش آید به فعل
کاه برگی ندهدت کو در پی یک جو در است
۳۳چون سلیمان را ترازو نیمجو فرمان نبرد
نیمجو سنجی اگر گویی مرا فرمانبر است
۳۴این ترازو بفکن از دست و به طراری بجه
چون ترازو را همیبینی که کژدم در بر است
۳۵چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کرد
بس عجب باشد تو را در جعبه گر تیری در است
۳۶همچو بز از ریش خویشت شرم ناید کین فلک
بز گرفتت روز و شب وز بهر تو بازی گر است
۳۷دلو اگر دادت رسن تو گرد عالم در مگیر
زانکه آخر این رسن را هم گذر بر چنبر است
۳۸چند بینی ماهیان در طشت چرخ از بهر آنک
چشمت اصغر گشت و ماهی نیست، چوب احمر است
۳۹نی خطا گفتم نه اختر نی فلک بر هیچ نیست
از فلک دور است و از اختر بسی این برتر است
۴۰کار آنجا میرود کانجا فلک گم میشود
چون فلک گم میشود آنجا چه جای اختر است
۴۱تن درین طاس نگون مانند موری عاجز است
دل درین دام بلا مانند مرغی بیپر است
۴۲خالقا عطار را بویی فرست از بهر آنک
هر که عطار است بوی عطر در وی مضمر است
۴۳زان شدم عطار کز کوی تو بویی بردهام
لیک جانم منتظر در بند بویی دیگر است
۴۴چارهٔ جانم بکن زیرا که جان بس واله است
در دل مستم نگر زیرا که دل بس مضطر است
۴۵من کفی خاکم اگر در دوزخم خواهی فکند
بود و نابودم به دوزخ یک کفی خاکستر است
۴۶پادشاها هرچه خواهی کن کیم من خویش را
کانچه آید بندگان را از تو آن لایقتر است
۴۷