بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
که همه کار جهان رنج دل و دردسر است
۱تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی
مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است
۲عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند
همچنان خواجه در اندیشهٔ بوک و مگر است
۳چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی
که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک بر است
۴پرده بر خویش متن لعب پس پرده مکن
که پس پرده نشستی و جهان پردهدر است
۵رو پی کار جهان گیر و جهان گیر جهان
که جهان گذران با تو به جان درگذر است
۶خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او
بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است
۷چند سایی به هوس تاج تکبر بر چرخ
که همه زیر زمین تا به زبر تاجور است
۸آنکه بر چرخ فلک سود سر خویش ز کبر
این زمان بین که چه سان زیر زمین پی سپر است
۹جملهٔ زیر زمین گر به حقیقت نگری
شکن طرهٔ مشکین و لب چون شکر است
۱۰چشم دل باز کن از مردمی و نیک بدانک
مردم چشم بتی است این که تو را رهگذر است
۱۱فکر کن یکدم و بر خاک به خواری مگذر
که همه مغز زمین تشنه ز خون جگر است
۱۲در دل خاک ز بس خون دل تازه که هست
نیست آن لاله که از خاک دمد خونتر است
۱۳شکم خاک پر از خون دل سوختگان است
باز کن چشم اگر چشم تو صاحب نظر است
۱۴از سر درد و دریغ از دل هر ذرهٔ خاک
خون فرو میچکد و خواجه چنین بیخبر است
۱۵هر گیاهی که ز خاکی دمد و هر برگی
گر بدانی ز دلی درد و دریغی دگر است
۱۶از درون دل پر حسرت هر خفته چنانک
آه و فریاد همی آید و گوش تو کر است
۱۷تو چنان فارغی و باز نیندیشی هیچ
که اجل در پی و عمر تو چنین برگذر است
۱۸شد بناگوش تو از پنبه کفنپوش و هنوز
پنبهٔ غفلت و پندار به گوش تو در است
۱۹روز پیری همه کس به شود ای پیر خرف
بچه طبعی تو و اکنون است که وقت سفر است
۲۰چو به هفتاد بیفتادی و این نیست عجب
عجب این است که این نفس تو هر دم بتر است
۲۱غرهٔ مال جهان گشتی و معذوری از آنک
زندگی دل مغرور تو از سیم و زر است
۲۲چو حیات تو به سیم است پس از عمر مگوی
که حیات تو به نزدیک خرد مختصر است
۲۳عمرت ار کم شد و بگذشت چه باک است ازین
عمر گو کم شو اگر سیم و زرت بیشتر است
۲۴بیشتر جان کن و زر جمع کن و فارغ باش
که همه سیم و زر و مال بار سفر است
۲۵شرم بادت که نمیدانی و آگاه نهای
که درین راه و درین بادیه چندین خطر است
۲۶ای دریغا که همه عمر تو در عشوه گذشت
کیست کامروز چو تو عشوهده و عشوهخر است
۲۷تو چنین خفته و همراه تو از پیش شده
تو چنین غافل و عمر تو چو مرغی به پر است
۲۸مغز پالودی و بر هیچ نه در خواب شدی
گوییا لقمهٔ هر روزه تو مغز خر است
۲۹ای فروماندهٔ خود چند بدارد آخر
استخوانی دو که در چنگ قضا و قدر است
۳۰تو کفی خاکی و پر باد هوا داری سر
باد پندار تو را خاک لحد کارگر است
۳۱یک شب از بهر خدا بیخور و بیخواب نهای
صد شب از بهر هوا نفس تو بیخواب و خور است
۳۲چون بسی توبهٔ بیفایده کردی به هوس
توبه از توبه کن ار یک نفست ماحضر است
۳۳خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک
توشهٔ راه تو خون دل و آه سحر است
۳۴حلقهٔ درگه او گیر و دل از دست بده
گرچه چون حلقه دل امروز تو را دربدر است
۳۵دل پر امید کن و صیقلیش کن به صفا
که دل پاک تو آئینهٔ خورشید فر است
۳۶یارب از فضل و کرم در دل عطار نگر
که دلش را غم بیهوده نفر بر نفر است
۳۷عمر بر باد هوس داد به فریادش رس
که تو را از بد و از نیک نه نفع و نه ضر است
۳۸