دم عیسی است که با باد سحر میگذرد
وآب خضر است که بر روی خضر میگذرد
۱عمر اگرچه گذران است عجب میدارم
با چنان باد و چنین آب اگر میگذرد
۲میندانم که ز فردوس صبا بهر چه کار
میرسد حالی و چون مرغ به پر میگذرد
۳یاسمین را که اگر هست بقایی نفسی است
هر نفس جلوهگر از دست دگر میگذرد
۴لاله بس گرم مزاج است که با سردی کوه
با دلی سوخته در خون جگر میگذرد
۵گوییا عمر گل تازه صبای سحر است
کز پس پرده برون نامده بر میگذرد
۶گل سیراب که از آتش دل تشنه لب است
آب خواهی است که با جام بزر میگذرد
۷ابر پر آب کند جامش و از ابر او را
جام نابرده به لب آب ز سر میگذرد
۸در عجب ماندهام تا گلتر را به دریغ
این چه عمر است که ناآمده در میگذرد
۹ابر از خجلت و تشویر درافشانی شاه
میدمد آتش و با دامن تر میگذرد
۱۰طربی در همه دلهاست درین فصل امروز
گوییا بر لب عطار شکر میگذرد
۱۱