هر که را دانهٔ نار تو به دندان آید
هر دم از چشمهٔ خضرش مدد جان آید
۱کو سکندر که لب چشمهٔ حیوان دیدم
تا به عهد تو سوی چشمهٔ حیوان آید
۲عقل سرکش چو ببیند لب و دندان تو را
پیش لعل لب تو از بن دندان آید
۳هر که در حال شد از زلف پریشانت دمی
حال او چون سر زلف تو پریشان آید
۴وانکه بر طرهٔ زیر و زبرت دست گشاد
از پس و پیش برو ناوک مژگان آید
۵چون سر زلف تو از مشک شود چوگان ساز
همچو گویی سر مردانش به چوگان آید
۶سر مردان جهان در سر چوگان تو شد
مرد کو در ره عشقت که به میدان آید
۷در ره عشق تو سرگشته بماندیم و هنوز
نیست امید که این راه به پایان آید
۸ماند عطار کنون چشم به ره گوش به در
تا ز نزدیک تو ای ماه چه فرمان آید
۹