یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید
افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید
۱آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز
تا با فروغ رویت اندر برابر آید
۲یارب چه آفتابی کانجا که پرتو توست
هم وهم تیره گردد هم فهم ابتر آید
۳جای چه وهم و فهم است کاندر حوالی تو
نه روح لایق افتد نه عقل در خور آید
۴هر کو ز ناتمامی از تو وصال جوید
در عشق تو بسوزد از جان و دل برآید
۵ور از عنایت تو جان را رسد نسیمی
اقبال جاودانی جان را ز در درآید
۶هرگه که شرح رویت عطار پیش گیرد
کام و لبش ز معنی پر در و گوهر آید
۷