نه یار هرکسی را رخسار مینماید
نه هر حقیر دل را دیدار مینماید
۱در آرزوی رویش در خاک خفت و خون خور
کان ماهروی رخ را دشوار مینماید
۲بر چار سوی دعوی از بینیازی خود
سرهای سرکشان بین کز دار مینماید
۳سلطان غیرت او خون همه عزیزان
بر خاک اگر بریزد بس خوار مینماید
۴گر مرد ره نهای تو بر بوی گل چه پویی
رو باز گرد کین ره پر خار مینماید
۵زنهار تا بپویی بی رهبری درین ره
زیرا که این بیابان خونخوار مینماید
۶گر مردیی نداری پرهیز کن که چون تو
سرگشتگان گمره بسیار مینماید
۷در راه کفر و ایمان مرد آن بود که خود را
دایم چنانکه باشد در کار مینماید
۸در کار اگر تمامی در نه قدم درین ره
کاحوال ناتمامان بس زار مینماید
۹کو آتشی که بر وی این خرقه را بسوزم
کین خرقه در بر من زنار مینماید
۱۰اندر میان غفلت در خواب شد دل من
کو هیچ دل که یک دم بیدار مینماید
۱۱جمله ز خود نمایی اندر نفاق مستند
کو عاشقی که در دین هشیار مینماید
۱۲در بند دین و دنیی لیکن نه دین و دنیی
سرگشته روزگاری عطار مینماید
۱۳