سر زلف تو پر خون مینماید
رجوع از صیدش اکنون مینماید
۱کمند زلف تو در صید یارب
چگونه چست و موزون مینماید
۲شب زلف تو خوش باد از پی آنک
همه کارش شبیخون مینماید
۳که میداند که آن زنجیر زلفت
چگونه عقل مجنون مینماید
۴چو زلف تو بشوریده است عالم
رخت از پرده بیرون مینماید
۵ز حسن روی تو چون روی تابم
که هر ساعت در افزون مینماید
۶عجب خاصیتی دارد رخ تو
که از شبرنگ گلگون مینماید
۷چو دریا چشم من زان گشت در عشق
که درجت در مکنون مینماید
۸دهانت ای عجب سی در مکنون
ز چشم سوزنی چون مینماید
۹مرا گفتی دلت یکرنگ گردان
که صد رنگ او چو گردون مینماید
۱۰مرا کو دل ندارم هیچ دل من
وگر دارم دلی خون مینماید
۱۱دل عطار با خاک در تو
چو خونی کرده معجون مینماید
۱۲