کسی کو هرچه دید از چشم جان دید
هزاران عرش در مویی عیان دید
۱عدد از عقل خاست اما دل پاک
عدد گر دید ، از گفتِ زبان دید
۲چو این آن است و آن این است جاوید
چرا پس عقل احول این و آن دید
۳چو دریا عقل دایم قطره بیند
به چشم او نشاید جاودان دید
۴کسی کو بر احد حکم عدد کرد
جمال بی نشانی را نشان دید
۵به جان بین هرچه میبینی که توحید
کسی کو محو شد از چشم جان دید
۶چو دو عالم ز یک جوهر برآمد
در اندک جوهری بسیار کان دید
۷ازل را و ابد را نقطهای یافت
همه کون و مکان را لامکان دید
۸یقین میدان که چشم جان چنان است
که در هر ذرهای هفت آسمان دید
۹ولی هر ذرهای از آسمان نیز
به عینه هم زمین و هم زمان دید
۱۰چه جای آسمان است و زمین است
که در هر ذرهای هر دو جهان دید
۱۱چه میگویم که عالم صد هزاران
ورای هر دو عالم میتوان دید
۱۲همی در هرچه خواهی هرچه خواهی
به چشم جان توانی بیگمان دید
۱۳تو در قدرت نگر تا آشکارا
ببینی آنچه غیر تو نهان دید
۱۴چو هر دو کون در جنب حقیقت
بسی کمتر ز تاری ریسمان دید
۱۵اگر یک ذره رنگ کل پذیرد
عجب نبود چنین باید چنان دید
۱۶اگر یک ذره را در قرص خورشید
کسی گم کرد چه سود و زیان دید
۱۷کسی کز ذره ذره بند دارد
نیارد ذرهای زان آستان دید
۱۸اگر یک ذره سایه پیش خورشید
پدید آمد ندانم تا امان دید
۱۹دو عالم چیست از یک ذره سایهست
که آنجا ذرهای را خط روان دید
۲۰طلسم نور و ظلمت بیقیاس است
ولیکن گنج باید در میان دید
۲۱کسی کان گنج میبیند طلسمش
فنا شد تا دو عالم دلستان دید
۲۲گزیرت نیست از چشمی که جاوید
ندید او غیر هرگز غیبدان دید
۲۳ز خود گم گرد ای عطار اینجا
که تا خود را توانی کامران دید
۲۴