میی درده که در ده نیست هشیار
چه خفتی عمر شد برخیز و هشدار
۱ز نام و ننگ بگریز و چو مردان
ز دردی کوزهای بستان ز خمار
۲چو مست عشق گشتی کوزه در دست
قلندروار بیرون شو به بازار
۳لباس خواجگی از بر بیفکن
به میخانه فرو انداز دستار
۴برآور نعرهای مستانه از جان
تهی کن سر ز باد عجب و پندار
۵ز روی خویشتن بت بر زمین زن
ز زیر خرقه بیرون آر زنار
۶چو خلقانت بدانند و برانند
تو فارغ گردی از خلقان به یکبار
۷چنان فارغ شوی از خلق عالم
که یکسانت بود اقرار و انکار
۸نماند در همه عالم به یک جو
نه کس را نه تو را نزد تو مقدار
۹چو ببریدی ز خویش و خلق کلی
همی بر جانت افتد پرتو یار
۱۰تو هر دم در خروش آیی که احسنت
زهی یار و زهی کار و زهی بار
۱۱چو در وادی عشقت راه دادند
در آن وادی به سر میرو قلموار
۱۲زمانی نعرهزن از وصل جانان
زمانی رقص کن از فهم اسرار
۱۳اگر تو راه جویی نیک بندیش
که راه عشق ظاهر کرد عطار
۱۴