قطره گم گردان چو دریا شد پدید
خانه ویران کن چو صحرا شد پدید
۱گم نیارد گشت در دریا دمی
هر که در قطره هویدا شد پدید
۲گر کسی در قطره بودن بازماند
قطره ماند گرچه دریا شد پدید
۳گم شو اینجا از وجود خویش پاک
کان که اینجا گم شد آنجا شد پدید
۴ناپدید امروز شو از هرچه هست
کین چنین شد هر که فردا شد پدید
۵رویهای زشت فانی محو به
خاصه دایم روی زیبا شد پدید
۶دوشم از پیشان خطاب آمد به جان
کان که پنهان گشت پیدا شد پدید
۷ناپدید از خویش شو یکبارگی
کان که از خود محو، از ما شد پدید
۸بستهٔ پستی مباش ای مرغ عرش
پر برآور هین که بالا شد پدید
۹گم شدن فرض است هر دو کون را
لا چه وزن آرد چو الا شد پدید
۱۰خرد مشمر لا که از لا بود و بس
کز ثری تا بر ثریا شد پدید
۱۱در احد چون اسم ما یک جلوه کرد
در عدد بنگر چه اسما شد پدید
۱۲ترک اسما کن که هر کو ترک کرد
در مسما رفت و تنها شد پدید
۱۳از هزاران درد دایم باز رست
تا ابد در یک تماشا شد پدید
۱۴در چنین بازار چون عطار را
سود وافر بود سودا شد پدید
۱۵