دل چه خواهی کرد چون دلبر رسید
جان برافشان هین که جان پرور رسید
۱شربت اسرار را فردا منه
زانکه تا این درکشی دیگر رسید
۲گر سفالی یافتی در راه عشق
خوش بشو انگار صد گوهر رسید
۳خود تو آتش بر سفالی مینهی
هین که آنجا قسم تو کمتر رسید
۴صد هزاران موج گوناگون بخاست
دانی از چه موج بحر اندر رسید
۵چون یکی است این موج بحر مختلف
از چه خاست و از چه خشک و تر رسید
۶بحر کل یک جوش زد در سلطنت
تا به یکدم ، صد جهان لشکر رسید
۷چون نمیآید به سر زان بحر هیچ
پس چرا صد چشمه چون کوثر رسید
۸قطره چون دریاست دریا قطره هم
پس چرا این کامل آن ابتر رسید
۹قرب و بعد موج چون بسیار گشت
هر زمانی اختلافی در رسید
۱۰سلطنت از بحر میماند به سر
بحر قسم قطرهٔ مضطر رسید
۱۱بی نهایت بود بحر، این اختلاف
از بصر آمد نه از مبصر رسید
۱۲بحر چون محوست، موجش در خطر
بحر را در دیده پا و سر رسید
۱۳کی بیاید بی نهایت در بصر
در خطر صد با خطر مبصر رسید
۱۴چون عدد در بحر رنگ بحر داشت
گر رسید انگشت از اخگر رسید
۱۵خوش برآمد صبح توحید از افق
زانکه خورشید آمد و اختر رسید
۱۶این همه اختر که شب بر آسمانست
لقمهای گردد چو قرص خور رسید
۱۷پس یقین میدان که یک چیز است و بس
گر هزاران مختلف هم بررسید
۱۸در میان این سخن عطار را
هم قلم بشکست و هم دفتر رسید
۱۹