تا خطت آمد به شبرنگی پدید
فتنه شد از چند فرسنگی پدید
۱چون ز تنگت نیست رایج یک شکر
جان کجا آید ز دلتنگی پدید
۲پیش خورشید رخت چون ذرهای
عقل ناید از سبک سنگی پدید
۳در زمستان روی چون گل جلوه کن
تا کند بلبل خوش آهنگی پدید
۴خون من خوردست چشم شنگ تو
چشم تو تا کی کند شنگی پدید
۵بی تو عمری صبر کردم وین زمان
اسب صبرم میکند لنگی پدید
۶میکشم خواری رنگارنگ تو
آخر آید بو که یک رنگی پدید
۷طفلکیام هندوی وصلت مکن
هجر را بر صورت زنگی پدید
۸گر شود عطار خاکت آفتاب
بر درش آید به سرهنگی پدید
۹