واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید
واقعهای مشکل است بسته دری بی کلید
۱تا تو تویی عاشقی از تو نیاید درست
خویش بباید فروخت عشق بباید خرید
۲پی نبری ذرهای زانچه طلب میکنی
تا نشوی ذرهوار زانچه تویی ناپدید
۳واقعهای بایدت تا بتوانی شنید
حوصلهای بایدت تا بتوانی چشید
۴تا بنبینی جمال عشق نگیرد کمال
تا شنوی حسب حال راست بباید شنید
۵کار کن ار عاشقی بار کش ار مفلسی
زانکه بدین سرسری یار نگردد پدید
۶سوخته شو تا مگر در تو فتد آتشی
کاتش او چون بجست سوخته را بر گزید
۷درد نگر رنج بین کانچه همی جستهام
راست که بنمود روی عمر به پایان رسید
۸راست که سلطان عشق خیمه برون زد ز جان
یار در اندر شکست عقل دم اندر کشید
۹هر تر و خشکم که بود پاک به یکدم بسوخت
پرده ز رخ برگرفت پردهٔ ما بر درید
۱۰ای دل غافل مخسب خیز که معشوق ما
در بر آن عاشقان پیش ز ما آرمید
۱۱تا دل عطار گشت بلبل بستان درد
هر دمش از عشق یار تازه گلی بشکفید
۱۲