عقل کجا پی برد، شیوهٔ سودای عشق؟
باز نیابی به عقل، سِرّ معمّای عشق
۱عقل تو چون قطرهایست، مانده ز دریا جدا
چند کند قطرهای، فهم ز دریای عشق؟
۲خاطر خیّاطِ عقل، گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت، لایق بالای عشق
۳گر ز خود و هر دو کَون، پاک تبرّا کنی
راست بوَد آن زمان، از تو تولّای عشق
۴ور سر مویی ز تو، با تو بماند به هم
خام بوَد از تو خام، پختن سودای عشق
۵عشق چو کار دل است، دیدهٔ دل باز کن
جان عزیزان نگر، مست تماشای عشق
۶دوش درآمد به جان، دمدمهٔ عشق او
گفت اگر فانیی، هست تو را جای عشق
۷جان چو قدم در نهاد، تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند، قوّت و غوغای عشق
۸چون اثر او نماند، محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت، جملهٔ اجزای عشق
۹هست درین بادیه، جملهٔ جانها چو ابر
قطرهٔ بارانِ او، درد و دریغای عشق
۱۰تا دل عطّار یافت، پرتو این آفتاب
گشت ز عطّار سیر، رفت به صحرای عشق
۱۱