بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد
در بن دیر مغان ره زن اوباش شد
۱میکدهٔ فقر یافت خرقهٔ دعوی بسوخت
در ره ایمان به کفر در دو جهان فاش شد
۲زآتش دل پاک سوخت مدعیان را به دم
دردی اندوه خورد عاشق و قلاش شد
۳پاک بری چست بود در ندب لامکان
کم زن و استاد گشت حیله گر و طاش شد
۴لاشهٔ دل را ز عشق بار گران برنهاد
فانی و لاشییء گشت یار هویداش شد
۵راست که بنمود روی آن مه خورشید چهر
عقل چو طاوس گشت وهم چو خفاش شد
۶وهم ز تدبیر او آزر بتساز گشت
عقل ز تشویر او مانی نقاش شد
۷چون دل عطار را بحر گهربخش دید
در سخن آمد به حرف ابر گهرپاش شد
۸