بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد
دل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد
۱انگشت نمای دو جهان گشت به عزت
هر دل که سراسیمهٔ آن زلف به خم شد
۲چون پرده برانداختی از روی چو خورشید
هر جا که وجودی است از آن روی عدم شد
۳راه تو شگرف است بسر میروم آن ره
زآنروی که کفر است در آن ره به قدم شد
۴عشاق جهان جمله تماشای تو دارند
عالم ز تماشای تو ، چون خلد ارم شد
۵تا مشعلهٔ روی تو در حسن بیفزود
خوبان جهان را ز خجل مشعله کم شد
۶تا روی چو خورشید تو از پرده علم زد
خورشید ز پرده بهدر افتاد و علم شد
۷تا لوح چو سیم تو خطی سبز برآورد
جان پیش خط سبز تو بر سر چو قلم شد
۸چون آه جگرسوز ز عطار برآمد
با مشک خط تو جگر سوخته ضم شد
۹