چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد
گویی به غنیمت همه مشک ختن آورد
۱زان تاختنش یوسف دل گر نشد افگار
پس از چه سبب غرقه به خون پیرهن آورد
۲اشکال بدایع همه در پردهٔ رشکند
زین شکل که از پرده برون یاسمن آورد
۳هرگز ز گل و مشک نیفتاد به صحرا
زین بوی که از نافه به صحرا سمن آورد
۴صد بیضهٔ عنبر نخرد کس به جوی نیز
زین رسم که در باغ کنون نسترن آورد
۵هر لحظه صبا از پی صد راز نهانی
از مشک برافکند و به گوش چمن آورد
۶آن راز به طفلی همه عیسی صفتان را
در مهد چو عیسی به شکر در سخن آورد
۷چون کرد گل سرخ عرق از رخ یارم
آبی چو گلابش ز صفا در دهن آورد
۸لاله چو شهیدان همه آغشته به خون شد
سر از غم کم عمری خود در کفن آورد
۹اول نفس از مشک چو عطار همی زد
آخر جگری سوخته دلتر ز من آورد
۱۰