خطت خورشید را در دامن آورد
ز مشک ناب خرمن خرمن آورد
۱چنان خطت برآوردست دستی
که با خورشید و مه در گردن آورد
۲کلهدار فلک از عشق خطت
چو گل کرده قبا پیراهن آورد
۳خط مشکینت جوشی در دل انداخت
لب شیرینت جوشی در من آورد
۴فلک را عشق تو در گردش انداخت
جهان را شوق تو در شیون آورد
۵ندانم تا فلک در هیچ دوری
به خوبی تو یک سیمینتن آورد
۶فلک چون هر شبی زلف تو میدید
که چندین حلقهٔ مردافکن آورد
۷ز چشم بد بترسید از کواکب
سر زلف تو را چوبکزن آورد
۸از آن سر رشته گم کردم که رویت
دهانی همچو چشم سوزن آورد
۹از آن سرگشته دل ماندم که لعلت
گهر سیدانه در یک ارزن آورد
۱۰ز بهر ذرهای وصل تو هر روز
اگر خورشید وجهی روشن آورد
۱۱چون آن ذره نیافت از خجلت آن
فرو شد زرد و سر در دامن آورد
۱۲دل عطار در وصلت ضمیری
به اسرار سخن آبستن آورد
۱۳