زین دم عیسی که هر ساعت سحر میآورد
عالمی بر خفته سر از خاک بر میآورد
۱هر زمان ابر از هوا نزلی دگر میافکند
هر نفس باغ از صبا زیبی دگر میآورد
۲ابر تر دامن برای خشک مغزان چمن
از بهشت عدن مروارید تر میآورد
۳هر کجا در زیر خاک تیره گنجی روشن است
دست ابرش پای کوبان باز بر میآورد
۴طعم شیر و شکر آید از لب طفلان باغ
زانکه آب از ابر شیر چون شکر میآورد
۵با نسیم صبح گویی راز غیبی در میانست
کز ضمیر آهوان چین خبر میآورد
۶غنچه ، چون رزقِ خود از بالا طلب دارد ، چو ابر
از برای آن دهان بالای سر میآورد
۷گر ز بی برگی درون غنچه خون میخورد گل
هر دم از پرده برون برگی دگر میآورد
۸مشک را چون بوی نقصان میپذیرد از جگر
گل چگونه بوی مشکین از جگر میآورد
۹گل چو میداند که عمری سرسری دارد چو برق
زندگانی بر سر آتش به سر میآورد
۱۰نرگس سیمین چو پر می جام زرین میکشد
سر گرانی هر دمش از پای در میآورد
۱۱لاجرم از بس که مِی خورده است آن مخمور چشم
چشم خواب آلود پر خواب سحر میآورد
۱۲یا صبای تند گویی سیم و زر را میزند
زین قِبَل ، در دست سیمین جام زر میآورد
۱۳تا که در باغ سخن ، عطار شد طاووس عشق
در سخن خورشید را در زیر پر میآورد
۱۴