خطی سبز از زنخدان می بر آورد
مرا از دل نه کز جان می بر آورد
۱خطش خوش خوان از آن آمد که بی کلک
مداد از لعل خندان می بر آورد
۲مداد اینجا چه باشد لوح سیمش
ز نقره خط خوشخوان می بر آورد
۳کدامین خط خطا رفت آنچه گفتم
مگر خار از گلستان می بر آورد
۴چنین باغی چه جای خار باشد
که از گلبرگ ریحان می بر آورد
۵چه میگویم که ریحان خادم اوست
که سنبل از نمکدان می برآورد
۶چه جای سنبل تاریکروی است
که سبزه زاب حیوان می برآورد
۷نبات اینجا چه ذوق آرد ولیکن
زمرد را ز مرجان می بر آورد
۸ز سبزه هیچ شیرینی نیاید
نبات از شکرستان می بر آورد
۹چه سنجد در چنین موضع زمرد
که مشک از ماه تابان می بر آورد
۱۰که داند تا به سرسبزی خط او
چه شیرینی ز دیوان می بر آورد
۱۱به خون در میکشد دامن جهانی
چو او سر از گریبان می بر آورد
۱۲خدایا داد من بستان ز خطش
که دل از جورش افغان می بر آورد
۱۳جهانی خلق را مانند عطار
ز اسلام و ز ایمان می بر آورد
۱۴