چو قفل لعل بر درج گهر زد
جهانی خلق را بر یکدگر زد
۱لب لعلش جهان را برهم انداخت
خط سبزش قضا را بر قدر زد
۲نبات خط او چون از شکر رست
ز خجلت ، چون عسل حل شد طبرزد
۳به رخش حسن چون بر عاشقان تاخت
نیندیشید و لاف لاتذر زد
۴رخ او تاب در خورشید و مه داد
لب او بانگ بر تنگ شکر زد
۵چو نقاش ازل از بهر خطش
به سیمین لوح او بیرنگ برزد
۶چو خط بنوشت گویی نقطهٔ لعل
درونش سی ستاره بر قمر زد
۷بسی میزد به مژگان بر دلم تیر
بدو گفتم که کم زن بیشتر زد
۸دلم از طره چون زیر و زبر کرد
گره بر طرهٔ زیر و زبر زد
۹دلم خون کرد تا از پاش بفکند
عقیقی گشت آنگه بر کمر زد
۱۰دلم با او چو دستی در کمر کرد
کمربند فلک را دست در زد
۱۱فرید او را گزید از هر دو عالم
به یکدم آتشی در خشک و تر زد
۱۲