دست در دامن جان خواهم زد
پای بر فرق جهان خواهم زد
۱اسب بر جسم و جهت خواهم تاخت
بانگ بر کون و مکان خواهم زد
۲وانگه آن دم که میان من و اوست
از همه خلق نهان خواهم زد
۳چون مرا نام و نشان نیست پدید
دم ز بی نام و نشان خواهم زد
۴هان مبر ظن که من سوخته دل
آن دم از کام و زبان خواهم زد
۵تن پلید است بخواهم انداخت
وان دم پاک به جان خواهم زد
۶در شکم چون زند آن طفل نفس
من بیخویش چنان خواهم زد
۷از دلم مشعلهای خواهم ساخت
نفس شعلهفشان خواهم زد
۸از سر صدق و صفا صبح صفت
آن نفس نی به دهان خواهم زد
۹چون عیان گشت مرا آنچه مپرس
لاف از عین عیان خواهم زد
۱۰لاف این نیست یقین است یقین
پس چرا دم به گمان خواهم زد
۱۱من نیم مطبخی زیر و زبر
دم بی کفک و دخان خواهم زد
۱۲چون سر و پای روان نیست مرا
قدم از پای روان خواهم زد
۱۳خصم نفس است گرم عشوه دهد
بر سر خصم سنان خواهم زد
۱۴تا کی ، از وسوسهٔ نفس پلید
نفس از سود و زیان خواهم زد
۱۵به خرابات فرو خواهم شد
دست بر رطل گران خواهم زد
۱۶آن دم انگشت گزان میزدهام
این دم انگشت زنان خواهم زد
۱۷تیر را پیک بلا خواهم ساخت
تیغ را زخم میان خواهم زد
۱۸فتنه بیدار چنان خواهم کرد
کز سر فتنه نشان خواهم زد
۱۹هر شبان موسی عمران نبود
من دم گرگ شبان خواهم زد
۲۰تا کی از شعر فرید آتش عشق
در همه نطق و بیان خواهم زد
۲۱