عشق آمد و آتشی به دل در زد
تا دل به گزاف لاف دلبر زد
۱آسوده بدم نشسته در کنجی
کامد غم عشق و حلقه بر در زد
۲شاخ طربم ز بیخ و بن برکند
هر چیز که داشتم به هم بر زد
۳گفتند که سیمبر نگار است او
تا رویم از آرزوی او زر زد
۴طاوس رخش چو کرد یک جلوه
عقلم چو مگس دو دست بر سر زد
۵از چهرهٔ او دلم چو دریا شد
دریا دیدی که موج گوهر زد
۶عطار چو آتشین دل آمد زو
هر دم که زد از میان اخگر زد
۷