آن روی به جز قمر که آراید
وان لعل به جز شکر که فرساید
۱بس جان که ز پرده در جهان افتد
چون روی ز زیر پرده بنماید
۲در زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد چنان که میباید
۳خورشید چو روی او همی بیند
میگردد و پشت دست میخاید
۴امروز قیامتی است از خطش
خطی که هزار فتنه میزاید
۵گویی ز بنفشه گلستانش را
مشاطهٔ حسن میبیاراید
۶آورد خطی و دل ببرد از من
جان منتظر است تا چه فرماید
۷زین بیع و شری که خط او دارد
جز خون جگر مرا چه بگشاید
۸الحق ز معاملان خط او
دیری است که بوی مشک میآید
۹زین گونه که خط او درآبم زد
شک نیست که دوستی بیفزاید
۱۰عطار اگر چنین کند سودا
چه سود چو جان او نیاساید
۱۱