از عشق تو من به دیر بنشستم
زنار مغانهٔ بر میان بستم
۱چون حلقهٔ زلف توست زناری
زنار چرا همیشه نپرستم
۲گر دین و دلم ز دست شد شاید
چون حلقه زلف توست در دستم
۳دستآویزی نکو به دست آمد
در زلف تو دست تا بپیوستم
۴چون ترسایی درست شد بر من
خوردم می عشق و توبه بشکستم
۵زان می که به جرعهای که من خوردم
گویی ز هزار سالگی مستم
۶در سینه دریچهای پدید آمد
بسیار بر آن دریچه بنشستم
۷صد بحر از آن دریچه پیدا شد
من چشمهٔ دل به بحر پیوستم
۸طاقت چو نداشتم شدم غرقه
زان صید که اوفتاد در شستم
۹جانم چو ز عشق آن جهانی شد
از رسم و رسوم این جهان رستم
۱۰باور نکنند اگر به نطق آرم
امروز بدین صفت که من هستم
۱۱نه موجودم نه نیز معدومم
هیچم، همهام، بلندم و پستم
۱۲عطار درین چنین خطرگاهی
تو دانی و تو که من برون جستم
۱۳