ترسا بچهای کشید در کارم
بربست به زلف خویش زنارم
۱پس حلقهٔ زلف کرد در گوشم
یعنی که به بندگی ده اقرارم
۲در بندگیش نه هندوم بدخوی
هستم حبشی که داغ او دارم
۳پروانهٔ او شدم که هر ساعت
در جمع چو شمع میکشد زارم
۴شاید که کشد چو هست عیسی دم
کز معجزه زنده کرد صد بارم
۵او یوسف عالم است در خوبی
من دست و ترنج پیش او دارم
۶هرگز نایم ز بار او بیرون
کز عشق نهاد صاع در بارم
۷زان روز که درد عشق او خوردم
مانده است گرو به درد دستارم
۸دی ساکن کنج صومعه بودم
وامروز ز ساکنان خمارم
۹چون دانم داد شرح حال خود
فیالجمله نه کافرم نه دین دارم
۱۰کو در عالم کسی که برهاند
یکباره ز ناکسی عطارم
۱۱