هرگاه که مست آن لقا باشم
هشیار جهان کبریا باشم
۱مستغرق خویش کن مرا دایم
کافسوس بود که من مرا باشم
۲کان دم که صواب کار خود جویم
آن دم بتر از بت خطا باشم
۳گه گه گویی که دیگری را باش
چون نیست به جز تو من که را باشم
۴تا چند کنی ز پیش خود دورم
تا کی ز جمال تو جدا باشم
۵از هر سویم همی فکن هر دم
مگذار که یک نفس مرا باشم
۶گر تو بکشی چو شمع صد بارم
چون آن تو کنی بدان سزا باشم
۷صد خون دارم اگر به خون خویش
در بند هزار خون بها باشم
۸گفتم به بر من آی تا یکدم
در پیش تو ذرهٔ هوا باشم
۹گر قصد کنی به خون جان من
بر کشتن خویشتن گوا باشم
۱۰گفتی که چو باد و دم رسد کارت
من با تو در آن دم آشنا باشم
۱۱گر آن نفس آشنا شوی با من
آنگاه من آن نفس کجا باشم
۱۲نی نی که تو باش در بقا جمله
کان اولیتر که من فنا باشم
۱۳عطار اگر فنا شوم در تو
گر باشم و گر نه پادشا باشم
۱۴