من پای همی ز سر نمیدانم
او را دانم دگر نمیدانم
۱چندان می عشق یار نوشیدم
کز میکده ره بدر نمیدانم
۲جایی که من اوفتادهام آنجا
از هیچ وجود اثر نمیدانم
۳گر صد ازل و ابد به سر آید
از موضع خود گذر نمیدانم
۴جز بی جهتی نشان نمییابم
جز بی صفتی خبر نمیدانم
۵مرغی عجبم زبس که پریدم
گم گشتم و بال و پر نمیدانم
۶این حال چو هیچکس نمیداند
من معذورم اگر نمیدانم
۷بگرفت دلم ز دانم و دانم
تا کی دانم مگر نمیدانم
۸چون قاعدهٔ وجود بر هیچ است
یک قاعده معتبر نمیدانم
۹جنبش ز هزار گونه میبینم
یک جنبش جانور نمیدانم
۱۰آن چیست که خلق ازوست جنبنده
کو علم چو این قدر نمیدانم
۱۱با خلق مرا چکار چون خود را
گم کردم و پا و سر نمیدانم
۱۲با آنکه فرید پست گشت این جا
زین پست بلندتر نمیدانم
۱۳