درد دل را دوا نمیدانم
گم شدم سر ز پا نمیدانم
۱از می نیستی چنان مستم
که صواب از خطا نمیدانم
۲چند از من کنی سؤال که من
درد را از دوا نمیدانم
۳حل این مشکلم که افتادست
در خلا و ملا نمیدانم
۴به چه داد و ستد کنم با خلق
که قبول از عطا نمیدانم
۵هرچه از ماه تا به ماهی هست
هیچ از خود جدا نمیدانم
۶وانچه در اصل و فرع جمله تویی
یا منم جمله یا نمیدانم
۷گر یک است این همه یکی بگذار
که عدد را قفا نمیدانم
۸ور یکی نی و صد هزار است این
صد و یک من چرا نمیدانم
۹حیرتم کشت و من درین حیرت
ره به کار خدا نمیدانم
۱۰چشم دل را که نفس پردهٔ اوست
در جهان توتیا نمیدانم
۱۱آنچه عطار در پی آن رفت
این زمان هیچ جا نمیدانم
۱۲