هرگز دل پر خون را خرم نکنی دانم
مجروح توام دانی مرهم نکنی دانم
۱ای شادی غمگینان چون تو به غمم شادی
یکدم دل پر غم را بی غم نکنی دانم
۲چون دم دهیم دایم گر دم زنم و گرنه
با خویشتنم یکدم همدم نکنی دانم
۳هر روز وفاداری من بیش کنم دانی
مویی ز جفاکاری تو کم نکنی دانم
۴چون راز دل از اشکم پنهان به نمیماند
در پردهٔ یک رازم محرم نکنی دانم
۵گفتی که اگر خواهی تا عهد کنم با تو
گر عهد کنی با من، محکم نکنی دانم
۶آن روز که دل بردی گفتی ببرم جانت
ای راحت جان و دل این هم نکنی دانم
۷سهل است اگرم کشتی از جان بحلت کردم
صعب است که بعد از من ماتم نکنی دانم
۸با خیل گرانجانان بنشستهای و یکدم
عطار سبکدل را خرم نکنی دانم
۹