ای جان و جهان رویت پیدا نکنی دانم
تا جان و جهانی را شیدا نکنی دانم
۱پشت من یکتا دل از زلف دوتا کردی
و آن زلف دوتا هرگز یکتا نکنی دانم
۲گر جور کنی ور نی تا کار تو میماند
زین شیوه بسی افتد عمدا نکنی دانم
۳در غارت جان و دل در زلف و لبت بازی
زیرا که چنین کاری تنها نکنی دانم
۴چون عاشق غمکش را در خاک کنی پنهان
بر خویش نظر آری پیدا نکنی دانم
۵گفتی کنم از بوسی روزی دهنت شیرین
این خود به زبان گویی اما نکنی دانم
۶اندر عوض بوسی گر جان و تنم بردی
تا عاشق سودایی رسوا نکنی دانم
۷گفتی که شبی با تو دستی کنم اندر کش
یارب چه دروغ است این با ما نکنی دانم
۸گفتی که جفا کردم در حق تو ای عطار
آخر همه کس داند کانها نکنی دانم
۹