چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم
دانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم
۱تا زلف چو زنارش دیدم به کنار مه
پیوسته میان خود بربسته به زنارم
۲تا از شکن زلفش شد کشف مرا صد سر
برخاست ز پیش دل اقرارم و انکارم
۳هر لحظه به رغم من در زلف دهد تابی
با تاب چنان زلفی من تاب نمیآرم
۴چون از سر هر مویش صد فتنه فرو بارد
از هر مژه طوفانی چون ابر فروبارم
۵آن رفت که میآمد از دست مرا کاری
اکنون چو سر زلفش، از دست بشد کارم
۶هر شب ز فراق او چون شمع همی سوزم
واو بر صفت شمعی هر روز کشد زارم
۷گفتم به جز از عشوه چیزی نفروشی تو
بفروخت جهان بر من زیرا که خریدارم
۸نه در صف درویشی شایستهٔ آن ماهم
نه در ره ترسایی اهلیت او دارم
۹نه مرد مناجاتم نه رند خراباتم
نه محرم محرابم نه در خور خمارم
۱۰نه مؤمن توحیدم نه مشرک تقلیدم
نه منکر تحقیقم نه واقف اسرارم
۱۱از بس که چو کرم قز بر خویش تنم پرده
پیوسته چو کردم قز در پردهٔ پندارم
۱۲از زحمت عطارم بندی است قوی در ره
کو کس که کند فارغ از زحمت عطارم
۱۳