بنمود رخ از پرده، دل گشت گرفتارش
دانی که کجا شد دل در زلف نگونسارش
۱از بس که سر زلفش در خون دل من شد
در نافهٔ زلف او دل گشت جگرخوارش
۲چون مشک و جگر دید او در ناک دهی آمد
ناک از چه دهد آخر خاکی شده عطارش
۳ای کاش چو دل برد او بارش دهدی باری
چون بار دهد دل را چون دل ندهد بارش
۴جانا چو دلم دارد درد از سر زلف تو
بگذار در آن دردش وز دست بمگذارش
۵بردی دلم و پایش بستی به سر زلفت
دل باز نمیخواهم اما تو نکو دارش
۶تا بو که به دست آرم یک ذره وصال تو
جان میبفروشم من کس نیست خریدارش
۷چون نیست وصالت را در کون خریداری
عطار کجا افتد یک ذره سزاوارش
۸