چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود
پیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود
۱پروانه تو گشتم تا بر تو سرافشانم
خود چون رخ تو بینم پروای سرم نبود
۲پیش نظرم عالم چون روز قیامت باد
آن روز که بر راهت دایم نظرم نبود
۳گفتم خبری گویم با تو ز دل زارم
اما چو تو را بینم از خود خبرم نبود
۴گفتم که ز تیرت تیز از چشم تو بگریزم
چون تیر بپیوندد کنج گذرم نبود
۵در عشق تو صد همدم تیماربرم باید
تنها چه کنم چون کس تیماربرم نبود
۶گفتی که به زر گردد کار تو چو آب زر
جانی بکنم آخر گر آن قدرم نبود
۷تو چاره کارم کن تا از رخ همچون زر
تدبیر کنم وجهی گر هیچ زرم نبود
۸بوسی ندهی جانا تا جان نستانی تو
هر دم ز پی بوسی جانی دگرم نبود
۹عطار ستمکش را دل بود به تو رهبر
دردا که چو دل خون شد کس راهبرم نبود
۱۰