گر در صف دین داران دین دار نخواهم شد
از بهر چه با رندان در کار نخواهم شد
۱شد عمر و نمیبینم از دین اثری در دل
وز کفر نهاد خویش دیندار نخواهم شد
۲کی فانی حق باشم بی قول اناالحق من
کز عشق چو مشتاقان بردار نخواهم شد
۳دانم که نخواهم یافت از دلبر خود کامی
تا من ز وجود خود بیزار نخواهم شد
۴ای ساقی جان میده کاندر صف قلاشان
این بار چو هر باری بیبار نخواهم شد
۵از یک می عشق او امروز چنان مستم
کز مستی آن هرگز هشیار نخواهم شد
۶تا دیده جمالِ او ، در خواب همی بیند
از خواب و خیالِ او ، بیدار نخواهم شد
۷هرچند که عطارم لیکن به مجاز است این
بی عطر سر زلفش عطار نخواهم شد
۸