گر از گره زلفت جانم کمری سازد
در جمع کلهداران از خویش سری سازد
۱گردون که همه کس را زو دست بود بر سر
از دست سر زلفت هر شب حشری سازد
۲طاوس فلک هر شب شد سوخته بال و پر
هم شمع رخت سوزد گر بال و پری سازد
۳بنمای لب و رویت تا این دل بیمارم
یا به بتری گردد یا گلشکری سازد
۴جان عزم سفر دارد زین بیش مخور خونش
تا بو که ز خون دل زاد سفری سازد
۵این عاشق بی زر را زر نیست تو میخواهی
چون وجه زرش نبود از وجه زری سازد
۶تا زر نبود اول تا جان ندهد آخر
دیوانه بود هر کو با سیمبری سازد
۷دیری است که میسازم تا بو که بسازی تو
چون تو بنَمیسازی دل با دگری سازد
۸چون نیست ز یاقوتت هم قوت و هم قوتم
عطار کنون بی تو قوت از جگری سازد
۹