ترسا بچهای ناگه قصد دل و جانم کرد
سودای سر زلفش رسوای جهانم کرد
۱زو هر که نشان دارد دل بر سر جان دارد
ترسا بچه آن دارد دیوانه از آنم کرد
۲دوش آن بت شنگانه میداد به پیمانه
وز کعبه به بتخانه زنجیرکشانم کرد
۳کردم ز پریشانی در بتکده دربانی
چون رفت مسلمانی بس نوحه که جانم کرد
۴دل کفر به دینداری زو کرد خریداری
دردا که به سر باری اسلام زیانم کرد
۵آزادِ جهان بودم بیداد و سِتان بودم
انگشتزنان بودم انگشتگزانم کرد
۶دل دادم و بد کردم یک درد به صد کردم
وین جرم چو خود کردم با خود چه توانم کرد؟
۷دی گفت نکو خواهی توبه است تورا راهی
از روی چنان ماهی من توبه ندانم کرد
۸آخر چو فرو ماندم ترسا بچه را خواندم
بسیار سخن راندم تا راه بیانم کرد
۹بنهاد ز درویشی صد تعبیه اندیشی
در پردهٔ بیخویشی از خویش نهانم کرد
۱۰چون دست ز خود شستم از بند برون جستم
هر چیز که میجستم در حال عیانم کرد
۱۱من بی من و بی مایی افتاده بدم جایی
تا در بن دریایی بی نام و نشانم کرد
۱۲عطار دمی گر زد بس دست که بر سر زد
هم مُهر به لب بر زد هم بند زبانم کرد
۱۳