چون عشق تو داعی عدم شد
نتوان به وجود متهم شد
۱جایی که وجود عین شرک است
آنجا نتوان مگر عدم شد
۲جانا می عشق تو دلی خورد
کو محو وجود جامجم شد
۳در پرتو نیستی عشقت
بیش از همه بود و کم ز کم شد
۴بر لوح فتاد ذرهای عشق
لوح از سر بیخودی قلم شد
۵عشق تو دلم در آتش افکند
تا گرد همه جهان علم شد
۶دل در سر زلف تو قدم زد
ایمانش نثار آن قدم شد
۷دل در ره تو نداشت جز درد
با درد دلم دریغ ضم شد
۸رازی که دلم نهفته میداشت
بر چهرهٔ من به خون رقم شد
۹تا تو بنواختی چو چنگم
رگ بر تن من چو زیر و بم شد
۱۰عطار به نقد نیم جان داشت
وان نیز به محنت تو هم شد
۱۱