در راه تو هر که راهبر شد
هر لحظه به طبع خاک تر شد
۱هر خاک که ذرهٔ قدم گشت
در عالم عشق تاج سر شد
۲تا تو نشوی چو ذره ناچیز
نتوانی ازین قفس به در شد
۳هر کو به وجود ذره آمد
فارغ ز وجود خیر و شر شد
۴در هستی خود چو ذره گم گشت
ذاتی که ز عشق معتبر شد
۵ذره ز که پرسد و چه پرسد
زیرا که ز خویش بیخبر شد
۶خورشید ز خویش ذرهای دید
وآنگه به دهان شیر در شد
۷گر ذرهٔ راه نیست خورشید
پیوسته چرا چنین به سر شد
۸چون ذره کسی که پیشتر رفت
سرگشتهٔ راه بیشتر شد
۹در عشق چو ذره شو که عشقش
بر آهن و سنگ کارگر شد
۱۰بنمود نخست پردهٔ زلف
در پرده نشست و پرده در شد
۱۱درداد ندا که همچو ذره
فانی صفتی که در سفر شد
۱۲موی سر زلف ماش جاوید
همراهی کرد و راهبر شد
۱۳عطار چو ذره تا فنا گشت
در دیدهٔ خویش مختصر شد
۱۴