یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد
طای طریقت بتافت عقل نگونسار شد
۱مرغ دلم همچو باد گرد دو عالم بگشت
هرچه نه از عشق بود از همه بیزار شد
۲بر دل آن کس که تافت یک سر مو زین حدیث
صومعه بتخانه گشت خرقه چو زنار شد
۳گر تف خورشید عشق یافتهای ذرهشو
زود که خورشید عمر بر سر دیوار شد
۴ماه رخا هر که دید زلف تو کافر بماند
لیک هر آنکس که دید روی تو دیندار شد
۵دام سر زلف تو باد صبا حلقه کرد
جان خلایق چو مرغ جمله گرفتار شد
۶یک شکن از زلف تو وقت سحر کشف گشت
جان همه منکران واقف اسرار شد
۷باز چو زلف تو کرد بلعجبی آشکار
زاهد پشمینه پوش ساکن خمار شد
۸هر که ز دین گشته بود چون رخ خوب تو دید
پای بدین در نهاد باز به اقرار شد
۹وانکه مقر گشته بود حجت اسلام را
چون سر زلف تو دید با سر انکار شد
۱۰روی تو و موی تو کایت دین است و کفر
رهبر عطار گشت ره زن عطار شد
۱۱