بار دگر پیر ما رخت به خمار برد
خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد
۱دین به تزویر خویش کرد سیهرو چنانک
بر سر میدان کفر گوی ز کفار برد
۲نعرهٔ رندان شنید راه قلندر گرفت
کیش مغان تازه کرد قیمت ابرار برد
۳در بر دیندار دیر چست قماری بکرد
دین نود ساله را از کف دیندار برد
۴درد خرابات خورد ذوق می عشق یافت
عشق برو غلبه کرد عقل به یکبار برد
۵چون می تحقیق خورد در حرم کبریا
پای طبیعت ببست دست به اسرار برد
۶در صف عشاق شد پیشهوری پیشه کرد
پیشهوری شد چنانک رونق عطار برد
۷