رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح
تا سر شب بشکند تیغ کشیده است صبح
۱روی نهفته است تیر روی نهاده است مهر
پشت بداده است ماه هین که رسیده است صبح
۲بر سر زنگی شب همچو کلاه است ماه
بر در قفل سحر همچو کلید است صبح
۳ای بت بربطنواز پردهٔ مستان بساز
کز رخ هندوی شب پرده دریده است صبح
۴صبح برآمد زکوه وقت صبوح است خیز
کز جهت غافلان صور دمیده است صبح
۵سوخته گردد شرار کز نفس سوخته
گنبد فیروزه را فرق بریده است صبح
۶بوی خوش باد صبح مشک دمد گوییا
کز دم آهوی چین مشک مزید است صبح
۷نی که از آن است صبح مشک فشان کز هوا
نافهٔ عطار را بوی شنیده است صبح
۸